حكيم ابوالقاسم فردوسى

327

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گردد . آنگاه كى خسرو خروشيد و لهراسپ را به پيش خود خواند و با او در بارهء ايشان سخنان فراوانى براند و به دو گفت : اينان بتان من و فروزندگان شبستان من هستند . پس تو نيز تا هنگامى كه برجاى باشى ، ايشان را به همينگونه در اينجا نگاه بدار . نبايد كه چون يزدان تو را نيز فراخواند ، روانت از كردارت شرمگين باشد و چون مرا با سياوش در كنار هم ببينى ، از شرم ِ دو شاه ، دژم بمانى . لهراسپ هر آنچه را كه كى خسرو به دو گفت و اين كه ايشان را ناديده در نهان دارد ، پذيرفت . آنگاه كى خسرو كمر به تنگى ببست و از آنجا برفت و به گِرد ايرانيان بگرديد و گفت : از اينجا زود به ايوان بازگرديد و هيچ از براى ما در دلتان داغ و دود مداريد و با اين گيتى نيز گستاخ مباشيد زيرا كه او دشمنى خود را در نهان دارد . پيوسته راد و شاد باشيد و از من جز به نيكى ياد مكنيد . همگى به يزدان ، شاد و خرّم باشيد و چون هنگام رفتنتان فرا رسد ، شاد و خندان شويد . پس همهء آن نامداران سپاه ايران كه چنين شنيدند ، در پيش شاه سر بر زمين نهادند و گفتند : تا آن هنگام كه جانمان پاينده باشد ، پند شاه را همچون جان خويش نگاه داريم . رفتن كى خسرو به كوه و ناپديد شدن در برف آنگاه كى خسرو به لهراسپ بفرمود تا بازگردد و به دو گفت : روزگار من بگذشت . تو برو و تخت شاهى را به آيين نگاه دار و در گيتى بجز تخم نيكى مكار . هر گاه كه بخواهى از رنج بيآسايى ، بايد كه به تاج و گنج ننازى . با خود چنان بدان كه رفتنت نزديك شده و راه تو به پيش يزدان باريك گشته است . پيوسته داد بجوى و داد بكن و تن مهتر خود را از اين گيتى آزاد ساز . لهراسپ كه چنين شنيد ، زود از اسپ فرود آمد و زمين را ببوسيد و زارى نمود . خسرو به دو گفت : پدرود باش و پيوسته داد كن . پس سران سپاه و بزرگان بيدار و دلاورى چون زال و رستم و گودرز و گيو